تبليغاتX
کولی (نه از نوع ماهی)

کولی (نه از نوع ماهی)

ایتز می!!!!!

دلم میخواهد گریه کنم. بی دلیل افسرده ام. دلم میخواست به خیلی جاها رسیده باشم ولی حالا که میبینم .... به "هیچی" رسیدم. پوچی. بی هدفی.

این مغزی که در پس کله ام افتاده به هیچ دردی نمیخورد دیگر. دیگر جوابگوی من نیست. قفل شده. باز شدنی هم نیست. به قول شاعر کلیدش گم شده. دنبال یه کلیده.

اکثر اعتقادات قدیمی ام ارزششان را برایم از دست داده اند. دیگر آرامم نمیکنند. دلم برای آنموقع ها که موقع اذان از ته دل با خدا حرف میزدم تنگ شده. دیگر به اذان اعتقادی ندارم. همه چیز بیرنگ شده.

خدای من.دلم برای خود قدیمیم تنگ شده. موقع هایی که از ته دل آیت الکرسی میخواندم. آیه آخرش هم همیشه یادم میرفت. ولی فکر میکردم قبوله. هیچوقت نفهمیدم  "یخرجونهم من النور الی الظلمات" بود یا "من الظلمات الی النور". آن موقع ها بچه بودم. خیلی بچه. معنی این چیزهارو نمیفهمیدم. مثل یک زبان رمزی بود بین من و خدا. خدا با من حرف میزد. من صدایش را میشنیدم. 

عوض شدم.

 عوضی شده ام.

خدایا. خیلی وقته که دیگر با من حرف نمیزنی. دلم برایت تنگ شده. آی میس یو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

جاروبرقی

شاعر میگه:    گوزو کی کرد؟

دیروز قدر یه خرس خوردم. صبح حلیم. غروبم بیرون بودم.اول ذزت با قارچ و پنیر. بعد کباب مگسی. بعدش بستنی ایتالیایی.  البته آجیل و چایی و شیرینی خونه دوستمو یادم رفت بگم.

شب وقتی خونه اومدم واسه اینکه ۳نشه مجبور شدم شام  هم بخورم. منم بخور آدم!!!! همیشه حتی وقتی دعوا هم میگیرم تو خونه موقع غذا همه چی یادم میره. اگه دیشبم شام نمیخوردم همه جیز با جزئیاتش لو میرفت. 

خوردم. چشتون روز بد  نبینه. بقیشو ترجیح میدم نگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

بهار ما گذشته!!!

 

احساس ترشیدگی حاد دارم!!!!       دیگه ندارم.

پادزهری سراغ ندارید؟ یا حتی داروی مسکّنی؟

از بعد از عید در بین تمام دوستانی که با آنها بیرون رفتم تنها من فقط یکی بودم. بقیه همه دوتایی بودند.

سالی که نکوست از بهارش پیداست.

 

منم به جستجوی سرنوشت.

+ نوشته شده در  شنبه 7 فروردین1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

فازل یا به قول آدم بزرگ ها پازل

 

هفته پیش بچه های دخترعمویم آمده بودند خانه ی ما.( همان دخترعمویی که در پست قبل ازاو حرف زدم و گفتم دوپسر دارد) همین دو پسر مذکور زدندو پازل مرا جگر زلیخواه کردند .دو قورتونیمشان هم باقی بود تازه.

چشمتان روز بد نبیند. به اتاقم آمدم و دیدم به به! دو برادر نشسته اند بالای میزم. یکیشان درحال استاد کردن پازل بدبخت بنده و دیگری مشغول نفاشی روی دیوار. چه حالی شدم در آن لحظه بماند.

یکهو روی تخت نشستم . نمیدانم قیافه ام جگونه بود در آن لحظه که بچه ی بدبخت شروع کرد به گریه کردن. خدایا عجب گهی خوردم من. بغلش کردم. هی میگفتم امیرحسام جون٬عزیز دلم٬گریه نکن. محکمتر من را بغل کرد و بیشتر گریه کرد. وضعیتی بود دیدنی. به من میگفت : " من فازلتو درستش کردم" گریه ادامه داشت تا مادر بیخیال محترمشان تشریف فرما شدند.

 البته باید عرض کنم که برادر بزرگتر به روی مبارک هم نیاورد که اتفاقی افتاده و فقط ناظر ماجرا بود.

نمیدانم مادرش چه فکری کرد.شاید فکر کرد من فرزندش را دعوا کردم یا حتی زدمش.ولی آخرش من ماندم و یک پازل درب و داغان (یا به قول امیرحسام  یک فازل درست شده).

+ نوشته شده در  شنبه 7 فروردین1389ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

عید

وای خدایا باورم نمیشود. یعنی، واقعا" این همه مدت گذشت!!!!
حرکت میکنم و مثل یک آدم آهنی شده ام. ودیگر به هیچ معتقدم. خود هیچ شده ام. پروانه ای واقعا" بی دلیل.

بی دلیل یاد کودکی افتادم.یاد خانه ی کودکی ام .15سال آنجا زندگی کردم. اتاق من تراسی داشت رو به حیاطی کوچک. وای که عاشقش بودم. هی هی میرفتم کنار باغچه عکس میگرفتم. یادم است که گاهی میشد ساعت ها کنار باغچه مینشستم و با تنها درختچه ی باغچه حرف میزدم.با من حرف نمیزد. من هم از او غیر مستقیم نظر میخواستم. گاهی که با من موافق بود یک شاخه اش را تکان میداد. یا بادی میوزید. بچگی بود و ماجراهایش. هرچند هنوز هم این عادت با من مانده. همیشه دنبال یک نشانه ام در تایید کارهایم.
  یادم است سالهای بعد مادر آن درختچه را از ریشه کند. معتقدبود برگهایش زیادی میریزد و حیاط را بیخود کثیف میکند. این درختچه ی کوچک من، درخت شاه بلوط بود. میوه هم میداد.
زیر درخت هم جوجه ای را که همان موقع ها از دستم افتاده بودومرده بود را دفن کرده بودم.

در حیاط خانه مان با پسرعموها و ذخترعموهایم بازی میکردیم.اکثرا" 6نفربودیم.3نفرشان ازدواج کردند.یکیشان حالا 2پسر دارد.من از همه کوچکتر بودم. و البته جز آن 3نفر مجرد باقی مانده.
یاد دوچرخه ام افتادم. دوچرخه ای سبز رنگ. در نوع خودش بی نظیر بود. دوستش داشتم.
یاد تابی که پدر در پارکینگ برایم نصب کرد.

شاید این همه دلتنگی به خاطر عید باشد.شاید به این دلیل باشد که باز دیروز رفتم و آن خانه را دیدم.هرچند دکوراسیون منزل کاملا" عوض شده بود.ولی باز بوی کودکی را میداد.بوی کتک هایی که خورده بودم.یاد گربه هایی که همه موقع بهار ،پشت پنجره اتاق من جفت گیری میکردند افتادم. آی که چقدر میخندیدیم.
درخت آلوچه ای در خانه ی همسایه مان بود که نصفش داخل حیاط پشتی ما بود . موقع بهار نردبان میگذاشتیم و هی یواشکی آلوچه میخوردیم و خوشحال بودیم از این کارمان.
دیروز فهمیدم اکثر خانه های اطراف خانه مارا ریخته اند و ساختمانهایی بیقواره ساختند.خانه ما آن وسط دست نخورده مانده بود. اکثر همسایه های قدیمیمان یا مرده اند یا به جای دیگری کوچ کرده اند.
پدر هم چند وقت پیش میگفت میخواهم خانه ی قدیمی را بریزم و آپارتمان بسازم.
5سال است که دیگر در آن خانه زندگی نمیکنم. ولی بعد از شنیدن این حرف یک غصه ی بزرگ در دلم جمع شد. آن شب تا صبح بیدار بودم و گریه کردم.به یاد همه چیز و همه کس.
از دوران کودکی ام راضیم. ولی دلم تنگ شده. شدیدا" دچار بحران شده ام.

پی نوشت1: راستی عیدتان مبارک.
پی نوشت2: فکر کنم بحران من هم تا 13بدر بیشتر به طول نینجامد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 فروردین1389ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

استعفا

 

We are all FOOLS in LOVE.  

I have been a fool always in all ways.

bis wann müss ich suchen?  ich bin wirklich ein Esel. Deshalb finde ich mich mit meinem los ab.

من دوست دارم از خودم استعفا بدهم.

 

 

 

پ.ن: .................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

جمعه ی کذایی

 

از اول مهر هی دعا کردم هی دعا کردم هی دعا کردم که برف بیاد خفن٬ که ارشد عقب بیفته.

چرا؟ خانم مثلا" میخواست جون خودش بیشتر درس بخونه.

انقدر دعا کردم که آخرش فکر کنم خدا فحش خواهر مادر میداد منو میدید.

خلاصه برف که نیومد هیچی ٬ این مدتم مثل برق گذشت. دریغ از یه دور خوندن کامل یک کتاب.

بعدش بنا به فهمیدن این اصل که به حرف گربه سیاه بارون نمیاد٬ سیل جدیدی از دعاهارو شروع کردم. این بار از خدا خواستم یه حکمتی بشه سوالا بیاد دستم.

یا معجزه بشه همه رو درست بزنم. خوب چی میشه مگه یه لطفیم به من بکنه؟! 

الان دیگه واقعا" مخم نمیکشه. از فرط احمقیت زیادی از یه ماه پیش شروع کردم به برنامه ریزی واسه بعد امتحان.که چه کارایی میخوام بکنم. یک تو دو لیستی = to do list نوشته ام دیدنی.

الانم فقط منتظرم جمعه بیاد. این دو هفته فقط فیلم دیدم و داستان خوندم. اون یه ذره ای هم که خونده بودم یادم رفته.

انگیزم الان فقط ساندیس کلوچه اس.

خدا عاقبتم را بخیر نماید ان شاالله.

 

 


پ.ن:  امروز جمعه ۳۰ بهمن . ساندیس ندادن. فقط یه ویفر مسخره بود که نخورده وارد سطل زباله شد. 
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

مستراح*

موقع جیش کردن , انگار موجی از کثافات از مغزت خارج میشه. فکر کنم دلیل باز شدن فکر منم همینه.
مادرمم همینجوریه. آخه همیشه وقتی از دستشویی میاد, میگه وای,نمیدونی....
ولی من خوب میدونم که رفتم واسه یه سخنرانیه حداقل 20 دقیقه ای.

امروز صبح موقع جیش کردن فهمیدم, علی رغم هه ی تمایلاتم به انسان ها, ویا حتی خودم, خرس و شتر هم در زندگی من نقش های مهمی ایفا میکن.

 

* فکر میکنم که مستراح از استراحت میاد.اسم مفعول باب استفعال هم هست اگه اشتباه نکرده باشم. خلاصه یعنی مکان استراحت.

* سالها پیش زنداییم یه بار گفت میگن عذب هم از عذاب میاد؟؟؟؟؟ یعنی وقتی میگن دختر عذب یا پسر عذب. منظورشون دختر یا پسریه که عذاب میاره؟
زمان زیادی گذشته ولی من هنوزم به این فکر میکنم که  زنداییم اون روزجدی داشت حرف میزد یا شوخی میکرد؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

حسرت

چه قدر بده که حسرت بعضی چیزا همیشه رو دلت بمونه.

جمعه مامان یکی از صمیمیترین دوستام تموم کرد.

یادمه قرار بود از  دو سه ماه پیش یه روز پاشن بیان خونه ی ما. دو سه ماه پیش چیه؟ بیشتر.خیلی بیشتر.

از بس که من کون گشادم و احمقم.

آخه یکی نیس بگه دختره ی یک کاره تو گه میخوری این همه کلاس برمیداری.

آخرشم نه درست و حسابی به کلاسات میرسی نه پولی واست میمونه و نه مهمترین کارای زندگیتو انجام دادی.

آخه لا مذهب ناسلامتی ارشدم داری!!!!!!!

دیگه قرار بود واقعا" بعد امتحان ارشد بیان خونمون. که زد واون مرض لعنتی پیش اومد.

شب جمعه سمانه بهم زنگ زد که بگه مامانش رفته. صدام در نمیومد. مثل اونموقع هایی که میرم حموم جلو آینه هی صدامو زیروبم میکنم آواز میخونم و احساس میکنم پاواروتی دیگری هستم و هنوز کشف نشدم. فکر میکنم میتونستم بهتریت خواننده ی متزوسوپرانوی زن باشم حتی سوپرانو و میرم تو خیالات. همیشه تو همین لحظه هاس که مادر جیغ میزنه: بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته دیگه.داداشت داره درس میخونه. بعد منم خفه میشم. هرچند گاهی اوقات کرمم میگیره و یه چهچهه ی کوچیک میام.شبیه چهچهه برلینی. گاهی اوقاتم با صدای آرومتر به هنرنماییم ادامه میدم. حتی بعضی اوقاتم دیده شده که احساس شهرام شب پره ای بهم دست میده. "واویلا واویلااااااا وااااویلا و ویلا..."

ولی اون شب واقعا" هیچ صدایی در نمیومد.خفه شده بودم. واسه چند لحظه خفه ی خفه !!!       بعدش یهو ترکیدم. بجای اینکه سمانه رو دلداری بدم هق هق گریه میکردم. بجای من اون بهم میگفت بسه.

وای!!!

خدایا.مادرمو ازم نگیر.صبر سمانه رو هم زیادتر کن.

دیگه بهت قول میدم هیچوقت حرص مادرمو در نیارم. حتی اون موقع هایی که بهم میگه بسته دیگه کمتر بخور.هرچند اون لحظه کاردم بزنی خونم در نمیاد.

بهت قول میدم وقتی صبحا میاد میپره رو سرم که بیدارم کنه پرتش نکنم رو زمین. به جون خودم قول میدم.

دیگه قول میدم جلوی دوستاش سوتی ندم.

قول میدم لاغر بشم تا مادرم خوشحال بشه.

قول میدم دیگه موقع هایی که میره دستشویی درو از پشت قفل نکنم.

فول میدم دیگه با حجت بزن بزن راه نندازیم. هرچند همیشه بزن بخوره.نه بزن بزن.منم مفعولم همیشه.

قول میدم سغی کنم که اتاقمو تمیز نگه دارم. که مادر نیاد بگه " تو اتاقت شتر با بارش گم میشه" .

بقیه قولا رو بعدن یواشکی تو گوشت میگم.

خدایا دوست دارم. یه ذره دوسم داشته باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

 

پروردگارا !

در برابر من دوپینگ می کنی ؟

من تو را با پینک فلوید عوض نمی کنم

وقتی که سرم درد می کند برای زاییدن.

اما وقتی که یک لحظه پینک را

با هزار تو عوض نکنم چکار می کنی ؟

 

کتابها را بسویت پرت می کنم

تنها به دلیل اینکه چیز دیگری برای پرت کردن ندارم

وقتی عصبانی می شوم

 ببخش من را  چون میدانی که موقع عصبانیت ،خودم نیز از خویشتن خویش میترسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

شاید

شاید نوه هایمان روزی روبروی جهنم نشستند

تا طرحی کلاسیک از مناظرش بکشند

و شاید برای شوخی با خدا روزی

کاریکاتورش

به شکل دایره هایی

در روزنامه ها چاپ شد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

31 سال گذشت.

                                                                                                                             دورو برت را نگاه كن

به خودت كه بیايي

آسمان تكان مي خورد

تكان كه بخوري                                            شلیك !

اين روزھا

لاي روزنامه ھا ھم

نمي شود پنھان شد

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

ABSURD

چه اتهام عجیبی است: من جنون دارم!                                                  

فقط دلی است که ازبرّه سر به راهتر است                                                                                      

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

یه مشت خاطره شایدم دوتا مشت شایدم سه تا مشت شایدم ....:دی اصلا" من چه میدونما

گوسفند بع بع مي کرد
سگ واق واق مي کرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي
شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود. حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز که حسنک با کبري چت مي کرد . کبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مي کرد. پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت مي کرد. پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي کرد چون زياد چت کرده بود. او نمي دانست که سد تا چند لحظه ي ديگر مي شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش کرده بود . ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت . ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و کور بود . الان چند سالي است که کوکب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله نداردبه همين دليل است که ديگر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

بخت یا بختک؟!!!

 

The wheel has brought no FORTUNE.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

قبرستون

: دیروز کدوم گوری بودی؟ چرا هرچی زنگ زدم گوشیتو برنداشتی؟

: رفته بودم قبرستون.

: برو بچه. با من درست صحبت کن.

: به خدا راس میگم.

باشه.

عوض همه ی خندیدنام. دیروز یه دل سیر گریه کردم.۳سالی میشد که نرفته بودم پیش کسایی که دوسشون دارم.چطور فراموششون کرده بودم؟

از خودم خجالت میکشم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

قضیه قلمبگی

از بس خوردم دیگه دارم منفجر میشم.

همین.

ولی بازم دلم میخواد بشینم بستنی بخورم.

از شنبه رژیم میگیرم. البته اگه شنبه ی مورد نظر برسه.

این رژیم گرفتن ماهم شده یکی از دغدغه های بزرگ خانواده.

هی!!! من لاغربشو نیستم.چاقالویی و ماجراهایش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

بودن در عین نبودن

 

تا حالا شده فک کنی خودتو نمیشناسی؟ فک کنی یه آدم جدیدی؟

این اتفاق 3بار تاحالا واسم پیش اومده!

یه بار وقتی 17سالم بود.

یه بار تو 21سالگی.

آخرین بارشم همین دیروز بود.

دوشنبه ، 14دی 2:45 ب.ظ . تو تاکسی ، تو راه لاهیجان.

 تو بچگی یه کتاب خونده بودم . توش یه خانمه چندشخصیتی بود. اونموقع ها دقیق نمیفهمیدم چی میگه.ولی الان تقریبا" میفهمم.

یهویی خودمو تو آینه دیدم. فقط چشام معلوم بود.

فک کردم این آدمو نمیشناسم اصلا". آشنا میزد، ولی هرچی فک کردم یادم نیومد کجا دیدمش!!! کجا؟ میخواستم برگردم ازون آقاهه که بغلم بود بپرسم. منو میشناسین شما؟ من همونیم که سوار تاکسی شد باهاتون یا یکی دیگم؟ برگشتم. حیف!!! خوابیده بود. همه  خواب ودن. جز من!

نیوشا میگفت، دوس دارم دیوونه باشم. چون کسی ازت دلیل نمیخواد.

منم ترسیدم.یهو ترسیدم.ترس!!!! عجب چیز مزخرف و پیچیده ای. ترسیدم از آقاهه بپرسم. میتونستم از خواب بیدارش کنم و بپرسم. ولی ترسیدم فک کنه دیوونم. نه ازون دیوونه ها. ترسیدم فک کنه واقعا" مشکل روانی دارم. هرچند خودم میدونم مخم گاهی وقتا تاب برمیداره. ولی دلیل نمیشه دیگرانم بدونن!

نپرسیدم و سوالم بیجواب موند. یه لحظه فک کردم راننده هم قیافه ی 8*7 منو  دیده و دلش سوخته. چون تو همون لحظه یه ترمز خیلی خفن کرد. هه!  چرا بازم یه ترمزو به خودت ربط دادی؟ چرا؟ احمق! داشتیم تصادف میکردیم. ترمز وسه اون بود. دیدین راس گفتم، همه خواب بودن جز من. اگه راننده  بیدار بود ماشین بغلیو میدید.

اون روز صبحش پیش یکی از استادام بودم. خیلی میفهمه. حرف زدنشو دوس دارم. خودشم دوس دارم. هرچند خیلیا میگن عجب مرد پرچونه ایه. به من چه. حرف زدناش واسه من که مفید بوده. 3سال پیش باش آشنا شدم. به خاطر یه سری اهداف پلید و مقاصد شوم رفته بودم سراغش. هاهاها. الان سخت شرمنده ام ازخودم. ولی هیچ وقت پشیمون نمیشم. چون می ارزید. والانم دقیقا" به دلایل برعکس 3سال پیشم به هیچ عنوان حاضر نیستم ولش کنم. داشتیم حرف میزدیم. صدای دعوا و بگومگو اومد. دویدیم رفتیم بغل پنجره. دیدیم راننده های 2تا ماشینن که بحثشون گرفته. گفت دیروزم دعوا شده بوده. گفت تقریبا" هرروز یه دعوایی میشه. مردم کلافن ، واسه همین سرجزئی ترین چیزا باهم بحث میکنن.

تو تاکسی که بودم.همش فکر میکردم مگه راننده کلافه نیس؟  چیکار کرده که مخش هنوز نپکیده؟ چرا بعدازینکه نزدیک بود تصادف کنیم هیچی نگفت؟ چرا هیچکس تو تاکسی هیچی نگفت؟ نزدیک بود بمیریم. چرا؟؟؟ یعنی ماها کلافه نیستیم؟ چرا غر نزدیم؟ چرا آقاهه بغلیه من دوباره به خوابیدنش ادامه داد؟ خوابم میدید یعنی؟ یادم نیس کی بهم گقته بود. ولی گفته بودن تو یه خواب کوتاه ، آدما معمولن خوابی نمیبینن. خوب ولی من همیشه تو خوابای کوتام اکشن ترین و شلوغ پلوغ ترین حوادثو میبینم. هاهاهاها. منم دیگه. خوابام در حد فیلم سینماییه. همه بچه ها هستن توش. مادرم میگه به خاطر اینه که همیشه شکمت پره. اینم ممکنه!!!چرا؟

چرا اصلا" وسط مکاشفاتم راننده بغلی پیچید تو لاین ما؟ چرا من سوالم بیجواب موند؟

 شب با بچه ها دور هم بودیم. همیشه دوشنبه ها شب، Frei Discussion داریم. بحث راجع به تفاوت مردا و زنا بود.چه بحث گوزپیچ کننده ای. نمیدوم چی شد رسیدیم به وفادار بودن . وفادار بودن !!!!!!!!!!!!!!!

هاهاهاهاهاها.

هنوزم نفهمیدم چرا یهو اینقد دیوونه نبودن واسم اهمیت پیدا کرد؟! اونم جلوی یه آدم غریبه و خواب آلو.

آلو.دلم خواست. ازون خراسانیاش. ازونایی که زرد و لیزه ها.

چرا آخرش من موندم و یه آلو(البته بیشتر از یه دونه ها) و یه عالمه سوال.

همینجوری چراهای زندگیم داره زیادتر میشه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط Gypsy  | 

نبودن در عین بودن

 

 

هی نوشتم نوشتم نوشتم. شد ۲صفحه. حواسم نبود آنلاین نیستم.

ثبت و زدم و

همه

 چی

 پرید.

همه چی پاک شد.

اینم یه چرای دیگه!!!!!

بعدا" راجع بش مینویسم.اگه حسش بیاد البته.

نمیدونم چرا؟ راجع به کشف خودم بود.

 واسه دل خودم نوشتم. ولی پرید. مث خیلی چیزای دیگه که خودم پروندم.

مهم نیس هرچند مهم بود.

آدم از دیوونه ها هیچ وقت دلیل کاراشونو نمیپرسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط Gypsy  | 

چرا؟

 

واقعا" دلم میخواد Lang lang باشم.

میدونم میتونم .

*یه هفتس دارم به این موضوع فکرمیکنم.   نه.  بیشتراز یه هفتس.

همینجوری چراهای زندگیم داره بشترمیشه.

چندروز پیش به بهانه دادن کادواومد خونمون. همیشه شوپن دوس داشت. واسش یه نوکتورن زدم. خیلی تمرین کرده بودم.نمیدونم فهمید یا نه؟

یهو پاشد .5دقیقه درودیوارو نگاه کرد.منو نگاه کرد. کادورو گذاشت رومیز و رفت.

چرا؟!

من دیوونم یا اون؟

چرا بعدش عذرخواهی کرد؟

چرابعدش گفت من از لنگ لنگم بهترم؟

ازکحا میدونست منو باید با لنگ لنگ مقایسه کنه؟

 

 

اصلا" من چرا LangLang نیستم؟

اصلا" چرا آدما باید خودشونو با یکی دیگه مقایسه کنن؟

چرا..؟چرا..؟چرا...؟................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط Gypsy  |